امروزم خوب نبود
خسته ام بسیااااار، همچون مردی که سالهاست هر روز صبح، صندلی اش را در ایوان خانه اش که در وسط مزرعه است می گذارد و پیپ بدست
آرام آررام دوووود می کند که شاید بیایی :)
فروردین لعنتی هم تموم داره میشه :)
مامان جونمو خیلی دوس داشتم بیشتر از مادرم :) خیلی بیشتر و حالا همه میگن عمر دسته خداست و مرده گنده نباس گریه کنه و هزااااااااارتا ک// شعر دیگه :)
من چیکار کنم خدا سایزه منو یکم بزرگ آفریده :)
یه روزی صبح ساعت 5 موقع الان مامان جونم منو بقلش گرفته و به بابام نشون داده مشتلق بده بچت پسره ...
و یه روزی هم من ساعت 12.05 بامداد بغلش کردمو گذاشتمش توو برانکارد و بردمش غسال خونه :)
گرمای لبتاپ داره به پاهام در میاد و گرمایِ صورتم و قطره هایی که روش میریزه کمی میره
با یه رکابی و یه شلوارک که کششم مثل پیرمردا گره زدم نشستم و پنجررو باز گذاشتم
هوای خوب و خنکی میاد ....
اینجا جاشه یه شعر بگم حال کنید :
ای یار دور دست که دل می بری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز
با جرعه اي ز بوي تو از خويش مي روم
آه اي شراب كهنه كه در ساغري هنوز
دارم دستی به صورتم میکشم که موهاش از ته ریش به ریش تبدیل میشه و سیبیلم رو که چن وقته همراهم شده از روی لبام میکشم کنار
آخه مگه امام به این مهربونی هم میشه ؟! دلش اندازه گنجشک
امام امروز هیچی درس نخوند، رفتم یه ماشین دیدم بخرم ولی نشد
تنها چیزی که شیرین تر از اون برام تویه دنیا نیس ماشینه، توش تنها میشینم و تا اونجا که ماشینه بدبخت میکشه گازشو پر میکنم و میرونم، تنهاااا و تنهاااااا
تهران برام خیلی زیباست، پر از ادم های مختلف که هیچ کدوم باهات کاری ندارن
از قربون صدقه های الکیشون خوشم میاد چون همه الکیه و من نگاه میکنم و یک لبخندِ امامانه ای بر لب دارم
ولی هیچی نمیگم
امیدوارم 10 ام تهران باشم و راحت تویه خیابوناش قدم بزنم
البته اینجا هم خیلی خوبه ولی ادم متفاوت کم داره، خیلی قشنگه قانون منده من اینجارم دوس دارم با اینکه شهر خودم نیس
همینا فلا نمیخوام بی ادب بحرفم :))
یکم دیگه بمونم یخم وا میشه
آی قوبوووون چشاااات بشه اماااام
برچسب:
نویسنده: نیکا یزدانی