تاریخی که هر سال ازش می گذره لذت و شیرین کمتر میشه و دردش بیشتر، دقیقا مثل همین دندون دردی که الان دارم، روزها حس مزخرفی داره، سالها، ثانیه ها و ساعت ها
خیلی وقت لذت خواسی توو زندگیم حس نمیکنم، قلبم اکثر اوقات تیر می کشه و موها ی بغل سرم سفید شده اکثرا، قلبم حسابی تیکه تیکه شده و تیکه های مهمش شده فرنام ...
فرنام که کوه امید هست برام، دلیل زندگی، تنها موجود زمینی و گوشتی که اینقدر شبیه منه، با سینه هایی که از وسط تا زیر ناف چندین بار پاره و دوخته شدن، پوست چسبیده به استخون و دنده های بیرون .... سوراخ های دیگه ای که جاشون روی بدنش هست و تک تک این سوراخ ها قلب منو سوراخ کرده و باعث نابودی روحم داره میشه
خدا پارسال رو هیچ وقت تا آخر زندگیم برام تکرار نکنه، تازه 29 اسفند بعد 2 تا عمل سخت اومدیم خونه، رسیدیم اردبیل همه با قیافه های پنچر، پسری که سرتا پاش دوخته شده بهم و همه گنگ و مبهم در شرنوشت پیش رومون
واقعا 5 نفر توو زندگیم ارومم میکنن، البته 2 تای اونا گاهی عامل دیوانه شدنمم ولی 3 تا دیگه نه دوای روح و قلبم، چطور این توده ی بدخیم در سفره ی 97 ما قرار گرفت نمیدونم
شاید مشکل از سبزه ی عیدمون بود، شاید در سنجد و گل های سر میز ... حتی تابلوی روی دیوار هم نمیدونست این " ت " چطور بر سر سفره ی هفت سین ما بود، یک " ت " به دردی و سختی " ط "
دویییدمووو دویدم، سوی خوشبختی دوووویییدم، اما با سر داخل چاله ی درد و سختی افتادم ....
* پ ن :
حضرت عشق فرنام یادتون نره، عیدتون مبارک ... امااام امت فرشاد ...
برچسب:
نویسنده: نیکا یزدانی