خرید بک لینک
شب بود

داشتم میرفتم شناسنامه خواهرمو از بابام بگیرم که اشتباهی با خودش برده بود

ساعت 3 میشد نزدیکای صبح بود

هوا هم اینحا سرد میشه معمولا و اون شب خیلی سرد بود

منم یه تیشرت تنم بود

دیشبشم ماشین رومده بودم حسابی و داشتم میمردم از خسته گی

ضبط ماشینم فابریک بود و جا فلش نداشت و از شانسم سی دی هم نداشتیم یکم بخونه خوابم بپره

من خیلی ماشین روندم خیلییییییییییی !!! یه ضرب 12 ساعت روندم ولی نمیدونم چرا اونطور شد

رادیو به زور و با کلی خش یه کانال گرفتم که قرآن میخوند

یکم بعد ماشین چرخید

دیگه هیچی نفهمیدم فقط موقع چرخیدن اشهدم رو گفتم و سرم محکم خورد به سقف و ولو شدم

چشامو به زور باز کردم فکر کردم مردم، دیدم وسط کلی خاکم و زود در ماشینو باز کردم پریدم بیرونو زااار زاااار میزدم خاکینارو سرم که چطور زندم

هیچی دیگه بعده 30 40 مین لرزیدن تویه بیابون و ماشالا دوتا گوشیمم 18% شارژ داشت !!!

یه وانت با ترس نگه داشت که چی می کنی اینجا تکو تنها ؟!!!! منم بدنم نصفش بخاطر ضربه و سرما خشک شده بود گفتم ماشینم افتاده پایین خودم اومدم بالا که یکی منو ببینه سوار کنه، اگه میشه منو تا فلان جا ببر

توو ماشین بخاری زد پتو گشید روم ولی من بازم میلرزیدم و شدیدا یه طرفم بی حس بود

6 رسیدم خونه

و به قول بابام، به زور زنده موندی پس حواست باشه به این راحتیا نمیری : )

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۲۲ساعت 16:47  توسط JF |

برچسب: نویسنده: نیکا یزدانی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 3:26

صفحه بندی